قصه از اونجایی شروع شد که رفتیم جنوب و برگشتیم.
البته چه برگشتنی؟!
دلامون جا مونده بود پس برنگشته بودیم.
روحمون تو فکه و شلمجه و چزابه و طلاویه پرپر میزد.
16 بهمن ، ساعت 5 صبح،راه آهن تهران .
از بعد از ظهر روزی که برگشتیم پیامکا بود که رد و بدل میشد .
-چقدر دلم تنگه.
-دلم جا مونده فکه.
-شلمچه ، یادش بخیر.
-حالم بده ، بوی شهر حالمو بد میکنه.
.
.
.
همه مون یه حس مشترک داشتیم
دلتنگی
دلگیر بودیم و دل گیر
گذشت و گذشت و با این دلتنگی سوختیم و ساختیم و سوختیــــــــــــــــم
دیگه طاقت موندن نداشتیم. نفسمون تو این شهر گناه آلود تنگ شده بود .
باید می رفتیم .
اما چه جوری؟ کی ؟ با کی؟ مگه میشه؟
تو گیر و دار همین دلتنگی ها و بیچارگی هامون بودیم که یکی از بچه ها خبر داد فلان جا میبره جنوب و ...
هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله
دیگه سر از پا نمی شناختیم یعنی میشه؟!
هرکی با هر بدبختی بود خانواده شو راضی کرد.مگه راضی میشدن؟!!!
-هنوز یک ماه نیست برگشتید.دوباره؟؟اصلا حرفشو نزن.
-مگه یه بار نرفتین؟؟بسه دیگه .
-چه خبره؟اون دانشگاتون فقط شما رو اردو میبره؟؟یا درسم میخونید احیانا؟؟
خلاصــــــــــه بعد از رد کردن 7 خوان رستم 5 نفر شدیم و بسم رب الشهدا دوباره راهی شدیم .
چه سفری ...جای همه تون خالی...به جای همه تون از شهدا روزی گرفتیم.
یادش بخیر...
دائم یاد بچه های جنوب بودیم.
شرهانی و طلائیه و فکه و چزابه و ...
برای نوشتن یادمان بعدی دست و دلم می لرزه و دوباره بارون ...
فکه و چزابه و شلمچه
آخ شلمچه

جاتون خالی
استاد زمانی هم جنوب بودن اما با یه کاروان دیگه.هرجا میرفتیم استاد یه جا دیگه بودن و سعادت نداشتیم ببینیمشون. میرفتیم فکه استاد شوش بودن. میرفتیم طلائیه استاد فکه بودن. میرفتیم شلمچه استاد دوکوهه بودن.خلاصه نمیشد دیگه.دلمون گرفته بود.گفتیم برای شهید مهرداد یه زیارت عاشورا بخونیم تو شلمچه.
و رفتیم شلمچه...
غروب ...

سردار رمضانی روایت کردن.
نمیدونم چه سری داره این شلمچه برای یادگارای جنگ.همون سردار با اون روحیه ی شوخ و پر جنب و جوش و پر انرژی منقلب بودن.نمیدونم چی میدیدن.یه حالت خاص .حرفاشون بریده بریده و نا منظم و ... . زده بودن تو فاز حضرت زهرا (س) .
گفتن: یه سرباز بعثی که تو مرز نگهبانی میداده حضرت زهرا (س) بهش نظر کردن و تو خاک ما نور شهدا رو دیده .دویده به سمت خاک ما.گفته اینجا چند وقته یه نوری میبینم.تفحص کردن پیکر شهید پیدا کردن.
سردار گفتن: بچه ها ما از اون سرباز بعثی کمتریم؟؟؟!
.
.
.
بقیه ش یه ذره خاصه.
قضیه تفحص شهید و ...
برید ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب
فدك به عنوان يك ثروت برای زهرا (س) ارزشی ندارد، ولی فدك به عنوان يك حق ربوده شده و اينكه حق را بايد احياء كرد، برای همان زهرا آنقدر ارزش دارد كه میآيد در مسجد مدينه با يك عده از زنان بنیهاشم و زنان علاقهمند به ايشان، در حضور خليفه وقت و خطبهای به آن غرايی را در آنجا انشاء میكند و طرف را میكوبد و از حق خودشان دفاع میكند.
برای زن زشت بود اين كار كه بيايد در مسجد مدينه در حضور چند هزار نفر جمعيت دم از مال دنيا بزند و از حقش دفاع كند؟ نه، هيچ زشت نبود، دفاع از حق بود.

همان زهرای بیاعتنا به دنيا و ما فيها به عنوان يك پول و يك امر مادی و ثروت شخصی و مايه لذت فردی و همان زهرایی كه مطمئن است تا چند روز ديگر از دنيا میرود كه انسان وقتی بداند كه به زودی از دنيا میرود، ديگر مطامعش به ماديات دنيا به كلی از بين میرود، به عنوان اينكه پاسدار حق است و نبايد گذاشت حق قربانی بشود و سنت پايمال كردن حقوق جان بگيرد، میآيد در كمال شجاعت از حق خودش دفاع میكند، شخصاً میرود به خانه خليفه وقت و فرمان را از او میگيرد. بعد آن فرمان را به عنف از ايشان میگيرند و سپس به شكل ديگری با اميرالمؤمنين در مسجد مدينه [حاضر میشود] و اوضاع عجيبی [پيش میآيد] كه آخر كار كه ديگر مجبور شد با آنها در بيافتد رسماً در افتاد.
شهید مطهری
مناسبت نوشت:تسلیت باد روزهای پرپر شدن گلبرگ های یاس از تیغه ی تیز باد خزون خدمت حضرت صاحب (عج)
مادر!
داغ شما بر دل دارم.
امسال باید تو روضه ها بمیرم .روزی فاطمیه مو گرفتم. وقتشه که روزی مو بیارم وسط سفره
آخه درد بازو پهلو کشیدم...
بد دردی بود...
نه میتونستم به پهلو بخوابم نه تاق باز نه ...
دستم که تکون می خورد تا دقایقی نفس تو سینه ام خفه می شد از درد
نه می تونستم بخوابم نه بشینم نه وایسم...
تازه من زخم مادرو نداشتم
تازه من راحت و بلند گریه می کردم
تازه من داغ پدر نداشتم
تازه من علی دست بسته نداشتم
تازه حرمت منو نشکسته بودن
تازه کسی تصادف منو ندیده بود فقط شنیده بودن و تا صبح کنارم بی قراری می کردن
وااای بیخود نبود میگفت منو بزنید مادرمو نزنید
تازه من نگاه مغموم و ماتم زده ی حسین و زینب نداشتم
تازه من علی استخوان در گلو نداشتم
تازه من تازیانه و دود و آتیش و مسمار نداشتم
تازه من محسن...
می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی
موج مصیبات بلند است.
آجرک الله! عزیز دو جهان ...
درد دل نوشت: همسنگرا!
آیا همون طور که مادرمون زهرای اطهر (س) از ولایت دفاع کرد ما هم از نائب بر حق فرزندش امام خامنه ای حفظه الله دفاع کردیم؟؟؟!!
آیا علی در زمان ما یاور دارد؟؟؟!!
فراق نوشت: آقا تو را به حرمت زهرا (س) ظهور کن.
عجل الله فرجه
+ یاد یاران (گمنامی شهید هادی ) در ادامه مطلب
ادامه مطلب
چه کار کنم آقا
با این پریشونی
دلم برات تنگه
دردمو می دونی
![]()
السلام علیک یا صاحب الزمان
آرزوی دل رسوای من!
آرامش جان تنهای من!
آشوبی است در قلب شیدای من...
العجل یا مولا
مناسبت نوشت: با بهاران روزی نو می رسد و ما هم چنین چشم به راه روزگاری نو.
اکنون که جهان و جهانیان مرده اند آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد؟
و یحی الارض بعد موتها ...
شهید آوینی
درد دل نوشت: دلم گرفته بارون.
کی می باری به کویر دل این بنده ی حقیر
ای همه کار و کس من
بیا تا زندگی معنا بگیرد.
حلال بفرمائید.
عجل الله فرجه
قلب ها از ایمان و نور معرفت خشکیده است.
قلب آباد به ایمان و یاد خدا پیدا کنید تا برای شما امضا کنیم که امام زمان (عج) آنجاست.

راه خلاص از گرفتاري ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات براي فرج وليّ عصر (عج)
نه دعاي هميشگي و لقلقه ی زبان
بلکه دعاي با خلوص و صدق نيّت و همراه با توبه.
آیت الله بهجت
درد دل نوشت: این روزها سخت دلگیرم و دلتنگ. بی بهانه هایم زیاد شده.
آه ،بغض ، اشک، بوی گریه های شبونه...
بی بهانه دلتنگم و پریشان.
دلتنگ آدم بودن.
دلتنگ برادرم...
برادرم!
ببخش قصورم را به سایه ی لطف خویش که بضاعتی ندارم.
تو کجایی و من خسته کجا...
هوس آسمان دارم.
دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده.
آسمان بالاتر برو،می خواهم نفس بکشم...
دلگیرم شایدم دل گیر...
مرداب از رود پرسید چه کردی که این چنین زلالی؟!
گفت: گذشتم.
باید بگذرم
عاشق کجا و عاشق نما کجا!
یافتن کجا و بافتن کجا!
فراق نوشت: ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم.
راهی جنوبم.سرزمین عشق ...
حلال کنید و به سایه ی لطف خویش ببخشید بنده حقیر را.
عجل الله فرجه
حتما تو هم مثل من به یاد داری روزهای آغازین دیدار و دلداگی را.
هرجا می رفتم و می گشتم تو بودی و تو بودی.
همه جا نشانی از تو بود که سرگشته ترم می کرد.
نمی فهمیدمت.
چه بی قرار بودم و چه بی تاب و چه پریشان.
و تو با آن چهره ی نجیب و خدایی و مومنت آرام جان خسته ام شدی.
چه آرامشی.
فهمیدمت.
بعد از آن با آنکه می دانستم تا قربانی شدن نفسی بیش نمانده با یاد روی تو آرام بودم.
سر خم به می سلامت شکند اگر سبویی
دیگر گمشده ام را یافته بودم.
تو را...
توئی که رفتی تا بمانی و ماندی و بعد از روزگاری راحت روحم شدی.
توئی که از خود گذشتی و به خدا رسیدی. عابد شدی و عارف. خالص شدی و خلاص.
توئی که سراپا معجزه ای. دیگر معجزه هایت متعجبم نمی کند. دیگر قسمتی از من شدی. قسمتی از هستی ناچیزم.
توئی که اوج بزرگواری و کمالی. بزرگی و بزرگوار.
توئی که از خود گذشتی و خستگی ناپذیر خود را وقف همسنگرانت کردی .
۵روز محاصره در کانال کمیل.جیره بندی آب و غذا.
امروز روز بنجم است که در محاصره هستیم.آب و غذا را جیره بندی کرده ایم.شهدا در انتهای کانال کنار هم قرار دارند.
شهدا دیگرتشنه نیستند.فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه
می دانم می خواستی گمنام باشی.
ببخش که عشقت را با رسوایی فریاد زدم.
ابراهیم یعنی مفقود یعنی جاوید یعنی گمنام
یعنی گمنام یعنی گمنام
یعنی بی مزار
یعنی مزار خالی
یعنی بی نشان
مثل مادرش زهرای اطهر (س)

ابراهیم یعنی فکه. یعنی کانال.یعنی کمیل. یعنی رمل.رمل یعنی یک قدم جلو سه قدم عقب!
یعنی غربت
یعنی کربلا که کل ارض کربلا
ابراهیم یعنی ...
متحیرم چه نامم تو را!!!
ابراهیم یعنی ابراهیم
سلام بر ابراهیم

سلام علی ابراهیم
کذلک نجزی المحسنین
انه من عبادنا المومنین
علی محمودوند مسئول گروه تفحص لشگر بود. او در والفجر مقدماتی بنج روز در داخل کانال کمیل در محاصره دشمن قرلر داشت.
علی خود را مدیون ابراهیم می دانست و می گفت کسی غربت فکه را نمی داند.چقدر از بچه های مظلوم ما در این کانال ها هستند.خاک فکه بوی غربت کربلا می دهد.
یک روز در حین جستجو پیکر شهیدی پیدا شد.در وسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سال ها هنوز قابل خواندن بود.در آخرین صفحه این دفترچه نوشته بود:
امروز روز بنجم است که در محاصره هستیم.آب و غذا را جیره بندی کرده ایم.شهدا در انتهای کانال کنار هم قرار دارند.
شهدا دیگرتشنه نیستند.فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه
بچه ها با خواندن این دفترچه خیلی منقلب شدند و باز هم به جستجوی خودشان ادامه دادند. اما با وجود بیدا شدن پیکر اکثر شهدا خبری از ابراهیم نبود.یکی از رفقای ابراهیم برای بازدید به فکه آمده بود.ایشان ضمن بیان خاطراتی گفت زیاد دنبال ابراهیم نگردید.
او می خواسته گمنام باشد.بعید است پیدایش کنید.
ابراهیم در فکه مانده تا خورشیدی برای راهیان نور باشد.
مناسبت نوشت:۲۲ بهمن سالروز آغاز گمنامی سردار بسیجی شهید ابراهیم هادی تبریک و تسلیت باد.
درد دل نوشت: آقا ابراهیم... چه معجزه ها کردی و دیدم و دیدگانم بارانی شد و باریدم و ذوب نگاه آتشینت شدم
حتما به یاد داری...
روزی که در کنار مزارت من خود به چشم خویشتن دیدم که...
میان عاشق و معشوق سری است.
تو که کیمیا فروشی نظری به حال ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی
فراق نوشت: بارانیم مولابه دادم می رسی؟؟!
راهی جنوبم.سرزمین عشق ...
حلال کنید و به سایه ی لطف خویش ببخشید بنده حقیر را.
عجل الله فرجه


